گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ونما۱۱ بیت
دلبر محجوب می خواهد دل پر خون ماغنچه نشکفته باشد سبز ته گلگون ما
از حجاب ظلمت این دیوانه بیرون آمده استدیده آهو نگردد رهزن مجنون ما
از غبار عقل لوح خاطر ما ساده استزلف لیلی می کند فراشی هامون ما
از برومندی چو شاخ گل به رقص آورده استچوب خشک دار را جوش نشاط خون ما
گرچه ما در باددستی چون حباب افسانه ایمدیده دریا بود بر کاسه وارون ما
راز پنهانی که جم در جام نتوانست دیدبی حجاب از خشت خم می بیند افلاطون ما
نکته دلچسب ما با خامشی هم چاشنی استخامه را بی شق کند شیرینی مضمون ما
با کمال نازکی افکار ما بی مغز نیستهر حبابی کشتی نوحی است در جیحون ما
هر که با ما همسفر شد روی آسایش ندیدعقده منزل ندارد جبهه هامون ما
در ریاض آفرینش چون دو سرو توأمندحسن روزافزون یار و عشق روزافزون ما
عشق تا مشاطه افکار ما صائب شده استخال کنج لب بود هر نقطه موزون ما