غزل شمارهٔ ۲۹۱۱
مرا زنگ ملال از دل شراب ناب بردارداگرچه بیشتر آیینه زنگ از آب بردارد
زفکر دور گردان رنگ می بازد، نمی دانمکه چون بارنگاه آن چهره سیراب بردارد؟
گره شد کار خضر از زندگانی سخت می ترسمکه از تیغ تو زخمی بهر فتح الباب بردارد
اگرچه گریه طوفان کرد بر بالین بخت مننشد این سبزه خوابیده سر از خواب بردارد
زبان العطش گویی شود هر موج سیرابشاگر زخم شهیدان تو از بحر آب بردارد
نبرد افسردگی خورشید عالمسوز عشق از منچه گرمی پشت من از قاقم و سنجاب بردارد؟
شود چون حلقه زنجیر چشم آهوان نالاناگر مجنون من دست از دل بیتاب بردارد
محبت سینه را از آرزوها پاک می سازدچه افتاده است کس خار از ره سیلاب بردارد؟
دهن چون باز کردی خواهش خود را مکن ناقصکه از شمشیر زخم دوربینان آب بردارد
نشد خالی دل پرخون زچشم خونفشان صائبگل ابری ازین دریا چه مقدار آب بردارد؟