گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۰۰

سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می باردحیا بیش از عرق زان چهره گلفام می بارد
به عاشق می کند خط مهربان آن حسن سرکش رانبارد صبح اگر این ابر رحمت، شام می بارد
پس از کشتن چه حاصل گریه کردن بر سر خاکم؟که بی حاصل بود ابری که بی هنگام می بارد
ندارد در تو فریاد گرفتاران اثر، ورنهزعاجزنالی من خون زچشم دام می بارد
دل تاریک من از چشم بستن می شود روشناگر در خانه در بسته نور از جام می بارد
بخیل از حرف سایل گوش می گیرد، نمی داندکه از خاموشی اهل طمع ابرام می بارد
تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رموگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد
مخند ای نوجوان زنهار بر موی سفید ماکه این برف پریشان سیر بر هر بام می بارد
دل روشن طمع از نامجویی داشتم، غافلکه ظلمت بر عقیق از رهگذار نام می بارد
نگردد مست چون از دیدنش نظارگی صائب؟که می جای عرق زان چهره گلفام می بارد