گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۷۶

معانی اهل صورت را به گرد دل نمی گرددبه منزل، چون مصور شد، ملک داخل نمی گردد
نبرد از مغز زاهد باده گلرنگ خشکی رابه آب زندگانی این زمین قابل نمی گردد
نگاه بی غرض با حسن در یک پیرهن باشدحجاب چشم مجنون پرده محمل نمی گردد
دل بیتاب پاس عصمت معشوق می داردبه گرد شمع، این پروانه در محفل نمی گردد
نگردد سنگ راه سالکان آسایش دنیاکه سیل تندرو آسوده در منزل نمی گردد
نباشد بار بر آزاد مردان عقده مشکلقد سرو و صنوبر خم زبار دل نمی گردد
به امید برومندی نهالی را رسانیدمندانستم کز او جز بار دل حاصل نمی گردد
زقتلم چون حنا آن دست سیمین را نگارین کنکه خون من و بال دامن قاتل نمی گردد
دم نشمرده صائب جنگ دارد با دل روشنکه صبح صادق از پاس نفس غافل نمی گردد