گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۷۲

دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گرددکه در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گردد
مکن پهلو تهی از ما که خورشید بلند اختربه ماه نو اگر پهلو دهد لاغر نمی گردد
چه پروا دارد آن مغرور از طوفان اشک ما؟زدریا دامن خورشید تابان تر نمی گردد
چه داند عاشق حیران عیار حسن جانان را؟نگاه از چشم قربانی به مژگان برنمی گردد
سپهر سنگدل آسوده است از دود آه ماکه آب از دود گرد دیده مجمر نمی گردد
قضای آسمانی می کند اجرای حکم خودبرات خط به شمشیر تغافل برنمی گردد
رقیب از بزم وصل ا مرا بیهوده می راندسپند شوخ بار خاطر مجمر نمی گردد
زفکر آن لب میگون نمی آیم برون صائببه گرد خاطر مخمور جز ساغر نمی گردد