گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۴۸

دل من بی‌قرار از شعله آواز می‌گرددسپند من ازین آتش سبک پرواز می‌گردد
ز دست رد نتابد رو طلبکار قبول حقکه موج از سیلی ساحل به دریا باز می‌گردد
دل ما را نوای مطربان در وجد می‌آردکباب ما به بال شعله آواز می‌گردد
ورق‌گردانی عمر زلیخا نامه‌ای داردکه انجام محبت خوش‌تر از آغاز می‌گردد
به دست آرزو هرکس دهد مجموعه دل راچو اوراق خزان بازیچه پرواز می‌گردد
غبار تن نگیرد دامن دل‌های قدسی راقفس بر مرغ وحشی شهپر پرواز می‌گردد
صفای باطن از دل می‌زداید علم ظاهر راکه پنهان جوهر آیینه از پرداز می‌گردد
حذر می‌کردم از خال و خط خوبان، ندانستمکه مرغ زیرک آخر قسمت شهباز می‌گردد
در افشای محبت نیست جرمی عشقبازان راصدف آب از فروغ گوهر این راز می‌گردد
زباغ افزون گل از منع تماشا می‌توان چیدنتماشایی عبث محروم ازین در باز می‌گردد
به اندک روزگاری می‌گشاید شهپر شهرتبه صائب هر نواسنجی که هم پرواز می‌گردد