غزل شمارهٔ ۲۸۴۴
عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گرددصفای شهد شمع خانه زنبور می گردد
به عمر جاودان دل ره نبرد از زلف او بیرونره خوابیده حیرت زرفتن دور می گردد
چنان کز صبح گردد اختر صبح از نظر پنهانزشکر خنده راز آن دهان مستور می گردد
زروی پرده سوز یار در سر آتشی دارمکه از سرگرمی من دار نخل طور می گردد
ز آه آتشین من نشد نرم آن کمان ابروچه حرف است این که از آتش کمان کم زور می گردد؟
مباش ای شاخ گل در بر گریز از دوستان ایمنکه شبنم چون ورق برگشت چشم شور می گردد
مشو غافل بر همن از دل صورت پرست منکز این یک مشت گل بتخانه ها معمور می گردد
شکستی هست در طالع سبک مغزان نخوت راسر فغفور آخر کاسه فغفور می گردد
قناعت پیشگان را می رساند آسمان روزیزخرمن آنچه می ماند نصیب مور می گردد
بهشتی از خیال روی لیلی در نظر دارمکه بر من دامن صحرا کنار حور می گردد
نمک در چشم شیران می زند گرد غزالانشبیابانی که از مجنون من پرشور می گردد
نخواهد ماند صائب دانه ای از خرمن هستیاگر گردون سنگین دل به این دستور می گردد