گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۴۲

سر هر کس که گرم از باده منصور می گرددبه چشمش چوب خشک دار نخل طور می گردد
سر دارالامان نیستی گردم، که هر موریدر آن مهمانسرا همکاسه فغفور می گردد
چه خواهد شد من افتاده را از خاک برداری؟کف دست سلیمان پایتخت مور می گردد
مگردان روی جرأت از دم شمشیر نومیدیکه آه سرد آخر مرهم کافور می گردد
شکر از تلخکامان باز می گیری، نمی دانیکه تنگ شکرت آخر نصیب مور می گردد
کمان کهکشان از آتش آهم ملایم شدکمان چین ابروی تو کی کم زور می گردد؟
تماشای ترا بر هیچ کس غیر از تو نپسندمکه گر این است حسن، آیینه چشم شور می گردد
اگر یک لحظه از خال لب او چشم بردارمسویدا در دل بیطاقتم زنبور می گردد
به فکر دامن دشت عدم گاهی که می افتمبه چشمم چار دیوار عناصر گور می گردد
تلاش بزم بی کیفیت گردون مکن صائبکه جای جام می آنجا سر مخمور می گردد