غزل شمارهٔ ۲۸۳۷
از آن از سیر صحرا خاطرم خشنود میگرددکه داغم از سواد شهر مُشکاندود میگردد
ز ما اندیشه دارد خصم بیحاصل، نمیداندکه چوب بید در آتشگه ما عود میگردد
غبار راه هرکس میشوم از پستی طالعپی آزار من زنبور خاکآلود میگردد
گر اظهار پشیمانی کند گردون مشو ایمنکه بدعهد از پشیمانی پشیمان زود میگردد
اگر این است برق بینیازی غمزه او رامتاع کفر و ایمان سر به سر نابود میگردد
نمیدانم زیان و سود خود را، این قدر دانمکه سود من زیان است و زیانم سود میگردد
به چشم کم به داغ لاله صحرانشین منگرکه شمع ایمن اینجا در لباس دود میگردد
من از زناریان کفر نعمت نیستم صائببه اندک التفاتی خاطرم خشنود میگردد