غزل شمارهٔ ۲۸۳۲
دل سنگ از شکست دانه من آب میگرددز عاجزنالی من آسیا گرداب میگردد
زبال افشانی پروانه میریزم ز یکدیگرسرشک شمع در ویرانهام سیلاب میگردد
زلال جویبار تیغ او خاصیتی داردکه هرکس میگذارد سر در او سیراب میگردد
سهی سروی که من چون سایه میگردم به دنبالشزمین چون آسمان از جلوهاش بیتاب میگردد
به آن موی میان از پیچ و تاب امیدها دارمکه میگردد یکی چون رشتهها همتاب میگردد
مپیچ از خاکساری سر، که هرکس از سر رغبتبه این دیوار پشت خود دهد محراب میگردد
ز نومیدی گل امید آب و رنگ میگیردکه از لبتشنگی تبخالهها سیراب میگردد
به این سامان نخواهد ماند دایم چرخ دولابیشود ویران دکان هرکه از دولاب میگردد
منم آن ماهی حیران درین دریای بیپایانکه از خشکی نفس در کام من قلاب میگردد
ندارد هیچ کس چون ابر آیین سخاوت راکه گوهر میفشاند و ز خجالت آب میگردد
به بیبرگی قناعت با دل بیدار کن صائبکه اسباب فراغت پردههای خواب میگردد