غزل شمارهٔ ۲۸۲۸
کسی تا چند مغلوب شراب لاله گون گردد؟کسی تا چند بی لنگر درین دریای خون گردد؟
پریشان گشت دلها تا بریدی زلف مشکین راسپاه از یکدگر ریزد علم چون سرنگون گردد
نزد مهر خموشی بر دهن گرداب دریا راکجا کم شورش مغز من از داغ جنون گردد؟
به رنج و راحت دنیا منه دل چون تنک ظرفانکه خون از انقلاب دهر شیر و شیر خون گردد
مگر آوارگی راهی گذارد پیش من، ورنهچنان خود را نکردم گم که خضرم رهنمون گردد
گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک منتنوری چون امانت دار این طوفان خون گردد؟
می روشن بود آیینه اسرار، حکمت رانشیند هر که در خم چون فلاطون ذوفنون گردد
هنوز از درد و داغ ماتم فرهاد خونین دلصدا در خون دل آغشته باز از بیستون گردد
چسان صائب کنم رام خود آن آهوی وحشی را؟که تا در خاطرش آرم دل اندیشه خون گردد