غزل شمارهٔ ۲۸۲۴
زفیض عشق دلهای مخالف مهربان گرددزآتش رشته های شمع با هم یکزبان گردد
زکوه غم مترسان سینه دریادل ما راکه این بار گران برکشتی ما بادبان گردد
تماشای رخش بی پرده از چشم که می آید؟مباد آن روز کاین آیینه بی آیینه دان گردد
یکی صد شد زپند ناصحان سرگرمی عشقمکه بر دیوانه سنگ کودکان رطل گران گردد
مرا صبح امید آن روز از مشرق شود طالعکه آن ابر و کمان را استخوان من نشان گردد
مکن از تیغ خود نومید ما امیدواران رامروت نیست ماه عید از طفلان نهان گردد
زخار راه افزون می شود سامان پروازشچو برق آن کس که در راه طلب آتش عنان گردد
گل از سیر چمن آن غنچه بیدار دل چیندکه عریان از لباس رنگ و بو پیش از خزان گردد
به سیل نوبهار از جان نمی خیزد غبار منخوش آن رهرو که تا گویند راهی شو، روان گردد
جوان را صحبت پیران حصار عافیت باشدبه خاک و خون نشیند تیر چون دور از کمان گردد
قناعت کن که رزق آفتاب از سفره گردونهمان قرصی است گر صد قرن بر گرد جهان گردد
اگر همراه مایی، خیر باد هر دو عالم کنکه بوی پیرهن بار دل این کاروان گردد
ندارد مسند عزت زیان خاکی نهادان راکه صدر از کیمیای خاکساری آستان گردد
بجز زخم زبان رزق از سخن نبود سخنور راکه از گلزار خار و خس نصیب باغبان گردد
چنین کان سنگدل را حال من باور نمی آیدعجب دارم به مردن درد من خاطر نشان گردد
زخط گفتم زمان حسن او آخر شود صائبندانستم که خطش فتنه آخر زمان گردد