غزل شمارهٔ ۲۸۲۲
نمی بندد کمر هر کس کز او زنار برگرددمباد آن روز کز من روی زلف یار بر گردد
زجان سیرست هر کس می نهد انگشت بر حرفمبه گرد راه گردد بخت چون از مار برگردد
در آن کشور که جنس من فشاند گرد راه از خودغبارآلود خجلت یوسف از بازار برگردد
مرا بیمارداریهای چشمی ناتوان داردمسیحا از سر بالین من بیمار برگردد
بهل از من سپهر نیلگون آزرده دل باشدچه زین خوشتر که از آیینه ام زنگار برگردد؟
محبت رشته شیرازه است اوراق خوبی رابریزد گل اگر یک بلبل از گلزار برگردد
نگه چون پرتو خورشید در چشم آب گرداندچو از نظاره آن آتشین رخسار برگردد
دورویه تیغ زد چندان که مهر عالم افروزشبرات خط نشد زان صفحه رخسار برگردد
اگر گل صائب آب روی خود در پای او ریزدمحال است این که از خاصیت خود خار برگردد