گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۲۰

در ایام تهیدستی فغان صاحب اثر گرددندارد ناله جانسوز چون نی پر شکر گردد
اگر یوسف چنین از پیر کنعان باخبر گرددزکنعان بوی پیراهن گریبان چاک برگردد
نمی گیرد به خود نقش قدم این دشت پروحشتمگر بوی جگر ما را به مجنون راهبر گردد
مده در بحر هستی لنگر تسلیم را از کفکه هر چینی که بر ابروزنی موج خطر گردد
نمی سوزد به بیمار محبت دل طبیبان رازبیتابی مگر خون در رگ ما نیشتر گردد
محال است از محیط خودنمایی سر برآوردنکدامین عکس را دیدی که از آیینه برگردد؟
ندارد می پرستی حاصلی غیر از سبکباریخوشا مستی که از میخانه بی دستار برگردد
دل عاشق به فکر سینه پر خون نمی افتدبه کنعان این عزیز از مصر هیهات است برگردد
زسرو او کنار هر خس و خاری گلستان شدهمان آغوش ما چون حلقه از بیرون در گردد
نمی آید زما عاجزکشی چون خصم کم فرصتدم شمشیر ما از یک نگاه عجز برگردد
یکی از چشم بندیهای عشق این است عاشق راکه همزانو بود با یار و دنبال خبر گردد
نمی دارد ترازوی عدالت سنگ کم صائبگذارد هر که دندان بر جگر صاحب گهر گردد