غزل شمارهٔ ۲۸۱۳
خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گرددکز این محراب هر حاجت که می خواهی روا گردد
در ایام خط از عاشق عنا نداری نمی آیدگدای شرمگین در پرده شب بی حیا گردد
دل بیگانه خوی من میانجی برنمی داردمن و حسنی که پیش از چشم با دل آشنا گردد
زمطلب چون گذشتی سر نهد مطلب به دنبالتفلک بر مدعا گردد چو دل بی مدعا گردد
سخنور شکوه بیهوده دارد از تهیدستینمی داند که نی چون پر شکر شد بینوا گردد
زیاد پیری افتد رعشه در رگهای جان منچو شمعی کز نسیم صبحدم بی دست و پا گردد
تمنای رهایی داشتم از خط، ندانستمکه از هر حلقه ای در صید دل دامی جدا گردد
زدرد داغهای مشکسود من خبر داردبه عشق نو خطی هر کس که صائب مبتلا گردد