گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۹۳

دل از امید وصلش هر زمان در پیچ و تاب افتدوگرنه خضر هیهات است در دام سراب افتد
بهشتی نیست غیر از درد و داغ عشق عاشق راکز آتش دور چون گردد سمندر در عذاب افتد
شکوه حسن او در دستها نگذاشت گیراییزجوش گل مگر چون غنچه از رویش نقاب افتد
چنان ناسازگاری عام شد در روزگار ماکه می ترسم زشبنم گل به چشم آفتاب افتد
فلک را می کشد در خاک و خون اقبال عشق اورهایی نیست صیدی را که در چنگ عقاب افتد
چو آید در سخن لعل لب سنجیده گفتارشزبی مغزی گهر بر روی دریا چون حباب افتد
زخاموشی چنان وحشی ز ارباب سخن گشتمکه می ریزد دلم هر گاه چشمم بر کتاب افتد
مشوای تندخو غافل ز آب چشم مظلومانکه در دریای آتش شور از اشک کباب افتد
غم فردای محشر غافلان را می گزد صائبندارد از حساب اندیشه هر کس خود حساب افتد