گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۷۳

از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشیدبار کوه قاف بتواند به آسانی کشید
پیش آن طاق دو ابرو بر زمین نه پشت دستقبله خود کن کمانی را که نتوانی کشید
خون عرق کردم زدست و پای بیتابی زدنتا چو قربانی سر و کارم به حیرانی کشید
در غبار خط نهان گردید آن لبهای لعلگنج رخت از بیم چشم بد به ویرانی کشید
خاکساری می کند افتادگان را سرفرازوقت آن کس خوش که این صندل به پیشانی کشید
روز محشر را کند شب، نامه ناشسته اشهر که دست از دامن اشک پشیمانی کشید
عشق صائب می شود ظاهر به هر صورت که هستاین می پرزور را نتوان به پنهانی کشید