گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۷۱

روز روشن می کند چون لاله می دل را سیاهدر شب تاریک باید باده روشن کشید
بر نیامد از زبردستان کسی با آسمانگوش تا گوش این کمان را آه گرم من کشید
پیش ازین می ریختم در ریگ روغن را چو آباین زمان از ریگ می باید مرا روغن کشید
از قناعت بیش شد منت پذیریهای منباید از هر دانه اکنون ناز صد خرمن کشید
از ملامت ترک نتوان کرد شغل عشق راپا به زخم خار نتوان صائب از گلشن کشید
تا ازین ویرانه آن خورشید رو دامن کشیدآه میل آتشین در دیده روزن کشید
در دل سخت تو را هم نیست، ورنه جذب منبارها آتش زسنگ و آب از آهن کشید