غزل شمارهٔ ۲۷۶۸
هر که جام می به روی دلستان بر سر کشیدآب کوثر در بهشت جاودان بر سر کشید
کرد هر کس خامشی در عالم آب اختیارمی تواند بحر را چون ماهیان بر سر کشید
مهر بر لب زن درین محفل که صاف باده راکوزه سربسته در خم بی دهان بر سر کشید
جذبه عشق قوی بازو بلند افتاده استبلبل ما ساغر گل در خزان بر سر کشید
می کند شور جنون هر سختیی را خوشگوارسنگ را دیوانه چون رطل گران بر سر کشید
زخم خار از دیدن رخسار گلچین خوشترستمرغ بی بال و پر ما آشیان بر سر کشید
رفت جان مضطرب در مهد آسایش به خوابتا زخاموشی سپر تیغ زبان بر سر کشید
چون خمارآلود جام باده را بر سر کشد؟آن ستمگر خون عاشق را چنان بر سر کشید
گرچه مرگ تلخ صائب ناگوار افتاده استشد سبک هر کس که این رطل گران بر سر کشید