گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۶۱

جوش گل شد باده سرجوش می باید کشیدحلقه از ساغر به گوش هوش می باید کشید
گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده استباغ را چون ابر در آغوش می باید کشید
در لب خاموش ساغر گفتگو بسیار هستپنبه چون مینای می از گوش می باید کشید
باده گلرنگ را با ساقیان گلعذاربر رخ گلهای شبنم پوش می باید کشید
نیست هر افسرده را از گوهر عرفان خبرحرف عشق از سینه پرجوش می باید کشید
هوشیاران خون مستان را به ساغر می کنندباده را با مردم بیهوش می باید کشید
رازهای سر به مهر سینه میخانه رااز لب پیمانه خاموش می باید کشید
مدتی سجاده تقوی به دوش انداختیچند روزی هم سبو بر دوش می باید کشید
می برد شیرینی بسیار دلها را زکارحرف تلخی زان لب چون نوش می باید کشید
بزم چون پرشور باشد مطربی در کار نیستباده در گلبانگ نوشانوش می باید کشید
با زبان نتوان برآمد با نواسنجان عشقحرف صائب چون بر آید گوش می باید کشید