گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۵۳

مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشیدطاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشید
خامه مانی کز او آب طراوت می چکیدموی آتش دیده شدتا آن گل رو را کشید
خامه مو در کفش سر رشته زنار شدنقش پردازی که زلف کافر او را کشید
دیگر از بار خجالت سرو سر بالا نکردتا مصور بر ورق آن قد دلجو را کشید
رشته عمرش به آب زندگی پیوسته شدخامه مویی که آن لعل سخنگو را کشید
دست و پا گم می کند از شوخی تمثال اوآن که صد ره بی کمند و دام آهو را کشید
حیرتی چون حیرت آیینه گر افتد به دستمی توان صائب شبیه چهره او را کشید