غزل شمارهٔ ۲۷۴۸
ذوق حیرانی به داد چشم خونپالا رسیدسینه خم امن شد از جوش، تا صهبا رسید
رفته بود از رفتن گل شورش ما کم شودنوبهار خط به فریاد جنون ما رسید
از ملامت شد جنون نارسای ما تمامشد می پرزور هر سنگی به این مینا رسید
صحبت ما دردمندان کیمیای صحت استمایه درمان شود هرکس به درد ما رسید
گوی شهرت می توان بردن ز میدان بی طرفمفت زد مجنون که پیش از ما به این صحرا رسید
گرچه شبنم بود از افتادگان این چمناز سحرخیزی به خورشید جهان پیما رسید
بیکسان صائب نمی باشند بی فریادرسکوه قاف آخر به داد وحشت عنقا رسید