گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۴۵

خط ز روی آتشین دلستان آمد پدیداز دل آتش بهار بی خزان آمد پدید
از غبار خط یکی صد شد صفای عارضشیوسفستانی ز گرد کاروان آمد پدید
فتنه آخر زمان بیدار شد از خواب نازتا خط سبز از عذار دلستان آمد پدید
طاق نسیان گشت از گرد کسادی ماه عیدتا ز طرف بام آن ابروکمان آمد پدید
حسن و عشق آیینه اسرار پنهان همندپیچ وتاب من ازان موی میان آمد پدید
از گداز فکر تا باریک گردیدم چو موجدر دل هر قطره بحر بیکران آمد پدید
از غبار خاطر و از آه دردآلود منهم زمین موجود شد هم آسمان آمد پدید
غم به قدر ظرف از دیوان قسمت می دهندعقده در کار مسیح از آسمان آمد پدید
تا نپیوستم به مقصد، راست ننمودم نفسگرد این تیر سبکرو از نشان آمد پدید
بستگیها را گشایشها بود در آستینلال را از دست خود ده ترجمان آمد پدید
سرخ رویی داد صائب رنگ زرد من ثمرزین خزان آخر بهار بی خزان آمد پدید