گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۴۱

راز ما را ناله شبگیر بیرون می دهدشورش دیوانه را زنجیر بیرون می دهد
نیست از سنگین دلیها گر نگریم در وداعزخم تیغ تیز خون را دیر بیرون می دهد
شکر می گردد شکایت بر زبان عاشقانمی خورد خون، جوهر این شمشیر بیرون می دهد
دایه هر خونی که از بدخویی طفلان خورداز محبت در لباس شیر بیرون می دهد
می شود صائب چو گل از آتش خجلت کبابخنده را هرکس که بی تدبیر بیرون می دهد