گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۳۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارممیدهد۱۳ بیت
گر دو روزی خاکمال آن گلعذارم می دهدتوتیای دیده از خط غبارم می دهد
ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه داروصل کی تسکین جان بیقرارم می دهد
می رساند جان به لب قاتل مرا از انتظارتا دم آبی ز تیغ آبدارم می دهد
دیده تر کاغذ ابری شد از خشکی مراهمچنان گردون سنگین دل فشارم می دهد
از سر پیر مغان آن به که دردسر برممن که مستی دردسر بیش از خمارم می دهد
باز می گیرد به زخم سنگ از من یک به یکگر چمن پیرا دو روزی برگ و بارم می دهد
می برد غیرت به عیش بی زوال خار منآن که تشریف سبکسیر بهارم می دهد
مدعایش امتحان دامن پاک من استگر به خلوت گاهی آن پرکاربارم می دهد
قانعم من زان لب شیرین به یک دشنام تلخآن ستمگر وعده بوس و کنارم می دهد
در گلویم چون صدف می سازد از خست گرهقطره چندی اگر ابر بهارم می دهد
رخنه دل گر نگردد رهنمای دیده امراه بیرون شد که زین نیلی حصارم می دهد؟
بس که بر دلها سؤال من گرانی می کندکوه با حاضر جوابی انتظارم می دهد
کرده ام صائب قناعت از وصالش با خیالزان گل بی خار تسکین خارخارم می دهد