گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۳۷

غنچهٔ این باغ بوی پارهٔ دل می‌دهدشاخ گل یادی ز دست و تیغ قاتل می‌دهد
کم نگردد فیض حسن از پرده‌داری‌های شرمشمع در فانوس نور خود به محفل می‌دهد
حاصل زهد ریایی جز کف افسوس نیستدانه چون پنهان شود در خاک حاصل می‌دهد
دامن صدق طلب هرکس که می‌آرد به دستگام اول پشت بر دیوار منزل می‌دهد
می‌کشد میدان که دریا را در آغوش آوردموج اگر دامن به دست خشک ساحل می‌دهد
کشتن بی‌زخم می‌خواهم، که زخم بی‌ادببوسه گستاخانه بر شمشیر قاتل می‌دهد
خون من از بس که با پیکان او جوشیده استدر رگ من موج خون بانگ سلاسل می‌دهد
صائب از قید فرنگ عقل می‌گردد خلاصهرکه دین و دل به آن مشکین سلاسل می‌دهد