گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۳۰

زیر تیغ از جبهه چین مردان می باید گشودبر رخ مهمان در کاشانه می باید گشود
عقده از کار پریشان خاطران روزگاربا تهیدستی به رنگ شانه می باید گشود
ابر نیسان آبرو را می دهد گوهر عوضپیش مینا دست چون پیمانه می باید گشود
سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشیددر بهاران بند از دیوانه می باید گشود
گرچه بر آتش زدن را مشورت در کار نیستفالی از بال و پر پروانه می باید گشود
گفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل استپیش طفلان دفتر افسانه می باید گشود
سر به جیب خاک می باید کشیدن در خزاندر بهاران بال و پر چون دانه می باید گشود
پنجه کردن با زبردستان ندارد حاصلیسیل چون آمد در کاشانه می باید گشود
چون صدف باید اگر لب باز کردن ناگزیردر هوای ابر سر مستانه می باید گشود
کوری جمعی که بر لب تشنگان بستند آبچون محرم شد در میخانه می باید گشود
خوش بود با تازه رویان بی حجاب آمیختندر هوای ابر سرمستانه می باید گشود
ثقل دستار تعین برنتابد بزم میاین گرانجان را ز سر رندانه می باید گشود
بستگی کفرست در آیین واصل گشتگاناز کمر زنار در بتخانه می باید گشود
چشم باید بست صائب اول از روی دو کونبعد از آن بر چهره جانانه می باید گشود