غزل شمارهٔ ۲۷۲۶
نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟
فقر هیهات است گردد جمع با تن پروریتا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟
نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیستسگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟
از تهیدستی شکایت می کند بیجا حبابوصل گوهر جمع با کسب هوا کی می شود؟
در نیام کج نسازد تیغ قد خویش راستسرفرازی جمع با پشت دو تا کی می شود؟
نیست سیری آتش سوزنده را از خار و خسحرص را از سیم و زر کم اشتها کی می شود؟
جوشن داودی اینجا شاهراه ناوک استسخت جانی مانع تیر قضا کی می شود؟
می برد یاد وطن را عزت غربت ز دلآب چون واصل به گوهر شد جدا کی می شود؟
ابر را دریا به روی تلخ از سروا نکردچین ابرو مانع حرص گداکی می شود؟
با زمین گیران غفلت گفتگو بی حاصل استاین ره خوابیده بیدار از دراکی می شود؟
یک صدف می باشد از چندین صدف صاحب گهرهر که را دستی است، از اهل دعا کی می شود؟
از نصیحت مست را هشیار کردن مشکل استشور دریا کم به سعی ناخدا کی می شود؟
نعل دولت از سبکسیری است در آتش مدامدل خنک از سایه بال هماکی می شود؟
حسن آب زندگی از موج می گردد زیادلعل جان بخش تو از خط بی صفا کی می شود؟
نیست صائب هر که را از شوق در سر آتشیخار صحرا، خواب مخمل زیرپا کی می شود؟