غزل شمارهٔ ۲۶۹۲
زر و بال منعمان روز قیامت میشودعاقبت هر فلس ماهی داغ حسرت میشود
تا برآمد از وطن یوسف عزیز مصر شددانه گوهر در زمین پاک غربت میشود
از تماشا دیده عاشق نمیگیرد قرارلنگر این بحر خونآشام حیرت میشود
میرسد آخر به جایی بیقراریهای ماپیچ و تاب عشق زنجیر عدالت میشود
شورش سیلاب از کهسار میگردد زیادسد راه من کجا سنگ ملامت میشود
میکنندش با سگان در قسمت روزی شریکچون هما هرکس که از اهل سعادت میشود
بوی خون میآید از تیغ زبان اعتراضخردهگیری عاقبت تخم عداوت میشود
میگذارد هرکه پا فهمیده بر روی زمینبر سرش ابر بلا دست حمایت میشود
از سر عادت مکن طاعت که این قدسینژادمیشود شیطان پابرجا چو عادت میشود
صائب از هرکس که داری رنجشی اظهار کنشکوه چون در دل گره شد تخم کلفت میشود