گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۹۰

کی به ناخن از دل غمگین گره وا می شود؟دست چون افتاد از کار این گره وا می شود
بر گشاد دل بود موقوف هر مشکل که هستاین گره چون باز شد چندین گره وا می شود
گفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل استکی ز خون مرده از تلقین گره وا می شود؟
عشقبازان گر به آه آتشین زورآورنددلبران را از دل سنگین گره وا می شود
رشته عمرم ز پیچ و تاب می گردد گرهتا مرا زان جبهه پرچین گره وا می شود
در گشاد دل نفس بیهوده می سوزد نسیمچون سپند از آتش آخر این گره وا می شود
قرب زر چون سکه نگشاید ز ابرویش گرههر که را از چهره زرین گره وا می شود
هیچ تحسینی سخن را نیست چون فهمیدگیاز دل ما کی به هر تحسین گره وا می شود
غنچه خسبی فیضها دارد درین بستانسراصدهزاران عقده صائب زین گره وا می شود