غزل شمارهٔ ۲۶۸۴
دل به دشمن چون ملایم شد مصفا میشودسنگ با آتش چو نرمی کرد مینا میشود
ای نسیم بیمروت باددستی واگذارصبح میسوزد نفس تا غنچهای وامیشود
چون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهنگل به دامنگیریش دست زلیخا میشود
گرد عصیان بحر رحمت را نمیآرد به جوشصاف گردد سیل چون واصل به دریا میشود
خاکساران قدردان صحبت یکدیگرندمیجهم گردی اگر از دور پیدا میشود
خیره میگردد نظر از پرتو خال رخشذره این بوم و بر خورشیدسیما میشود
با خیال یار صحبت داشتن خوش دولتی استمیبرم غیرت بر آن عاشق که تنها میشود
این قدر کیفیت دیدار هم میبوده است؟تا عرق از چهرهاش گل کرد صهبا میشود
صائب از اندیشه آن زلف و کاکل درگذرفکر چون بسیار در دل ماند سودا میشود