غزل شمارهٔ ۲۶۶۴
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شودهر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود
گوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سراقطره از دریا چو رو پنهان کند گوهر شود
ناقصان را شهپر دعوی است دنیای خسیسچون شرر با خار آمیزد زبان آور شود
راستی دامان جمعیت به دست آوردن استرشته چون هموار شد شیرازه گوهر شود
جلوه سرو لب کوثر کند مژگان اودیده هر کس که از اشک ندامت تر شود
آتش سوزان بود نزدیکی سیمین برانرشته در عقد گهر هر روز لاغرتر شود
دیده از وضع مکرر خون خود را می خوردورنه دل در هر تپیدن عالم دیگر شود
می شود بر کاملان اوضاع دنیا خوشگوارتلخی از دریا نبیند قطره چون گوهر شود
در دل پرآتش خود جای صائب چون دهم؟نازنینی را که گل در پیرهن اخگر شود