غزل شمارهٔ ۲۶۵۸
دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شودچون حباب از خود کند قالب تهی دریا شود
قفل دل را نیست مفتاحی بغیر از دست سعیسنگ زن بر سینه تا این در به رویت وا شود
گربه سنگ و آهن از چشم بدان گیرم پناهچشم بد از سنگ و آهن چون شرر پیدا شود
می توان روز سیاه از خصم داد خود گرفتصبر آن دارم که خط گرد رخش پیدا شود
در مقام حیرت دیدار، حرف وصوت نیستطوطی ازآیینه حیرانم که چون گویا شود
چون نیفتد دل به حال مرگ بی شور جنون؟خلوت گورست خم چون خالی از صهبا شود
شور عشق است این که بی سر کرد صد منصور رااز سر ما کی به دستار پریشان وا شود؟
هر طلسمی را به نام باددستی بسته اندغنچه دل از نسیم صبح محشر وا شود
آبرو صائب به گوهر دادن از دون همتی استوقت ابری خوش که دست خالی از دریا شود