گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۵۱

هر کجا حرف شراب ارغوانی می روداز دهان خضر آب زندگانی می رود
ناامیدی می دواند موسی ما را به طوردیگ شوق ما بسر از لن ترانی می رود
هیچ کس از کاروان شوق در دنبال نیستآتش اینجا پیش پیش کاروانی می رود
حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر منچون ترا می بینم از خونم روانی می رود
کعبه چون بر تن لباس شبروان پوشیده است؟گر نه شبها بر سر کویش نهانی می رود
صائب ازدل می رود بیرون خیال وصل اوگر ز خاطر یاد ایام جوانی می رود