گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۳۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهبود۱۱ بیت
مطرب از خود داشت جوش سینه گلهای باغناله بلبل درین بستانسرا بیگانه بود
عشق ازین هنگامه مطلب جز شکست دل نداشتگردش نه آسیا از بهر این یک دانه بود
یاد ایامی که نور شمع با آن سرکشیزیر یک پیراهن فانوس با پروانه بود
تا نشد کشت جهان از دانه دل بارورآسمانها در شمار سبزه بیگانه بود
این زمان ویرانه از خواری نقاب گنج شدپیش ازین گنج از عزیزی پرده ویرانه بود
کشتی انصاف را اکنون به خشکی بسته اندپیش ازین دور فلکها گردش پیمانه بود
عشق تا پروای تعلیم و دماغ درس داشتسرنوشت آسمانها ابجد طفلانه بود
عشق تا مهر خموشی عقل را بر لب نزدهر دو عالم چشم خواب آلود این افسانه بود
باده مطرب داشت از جوش نشاط خویشتنتا سر پرشور صائب فرش این میخانه بود
پیش ازین روی دو عالم در دل دیوانه بودکعبه اول سنگ صندل سای این بتخانه بود
داشت نقصانهای عالم روی در اوج کمالهوشیاران را تلاش همت مستانه بود