گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۹۸

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنندکز می گلرنگ صاحب آبرویم می کنند
دست من چون برگ تاک از رعشه ساغر گیر نیستباده چون مینا دگرها در گلویم می کنند
گرچه می سازم جهانی را زصهبا تردماغهر کجا سنگی است در کار سبویم می کنند
می شود بر دیده من عالم روشن سیاهجای می گر آب حیوان در کدویم می کنند
گرچه بیقدرم، ولی از دیده چون غایب شومهمچو ماه عید مردم جستجویم می کنند
می کنند از من توقع صد دعای مستجابمشت آبی گر کرم بهر وضویم می کنند
کار سوزن می کند با سینه صدچاک منرشته مریم اگر صرف رفویم می کنند
می کنم شکر بخیلان از کریمان بیشترکز ره امساک حفظ آبرویم می کنند
از ره تسلیم چون شکر گوارا می کنمزهر اگر صائب حریفان در گلویم می کنند