گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۹۴

من نه آن دریای پرشورم که خس پوشم کنندیا به گفتار خنک دلسرد از جوشم کنند
از فروغ مهر تابان زندگی گیرم زسرچون چراغ ماه اگر صدبار خاموشم کنند
شور من حق نمک بسیار دارد بر جهاندشمن چشمند اگر مردم فراموشم کنند
می مرا بیخود نمی سازد، مگر سیمین برانشیر مست از پرتو صبح بناگوشم کنند
در می روشن رگ تلخی شود رگهای خوابپنبه مینا اگر از پنبه گوشم کنند
سالها شد پیچ و تاب بیقراری می زنمتا مگر چون رشته با گوهر هم آغوشم کنند
چون چراغ روز نوری نیست در سیما مراآن زمان گردد دلم روشن که خاموشم کنند
مصرع برجسته ام دیوان موجودات رازود می آیم به خاطر گر فراموشم کنند
آسمان صائب عبث خم در خم من کرده استمن نه آن شمعم که پنهان زیر سرپوشم کنند