گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۹۱

با دهان تلخ، ناکامی که خرسندش کنندتلخکامان کام شیرین از شکر خندش کنند
هر که پیچد همچو مجنون گردن از زنجیر عشقآهوان در دامن صحرا نظربندش کنند
در حریم حسن هر شمعی که برخیزد زخاکاز پر پروانه ما برگ پیوندش کنند
بی دل خرسند در فقر و غنا آرام نیستآن زمان آسوده گردد دل که خرسندش کنند
زان به سالک زهر پیمایند از جام وجودتا به تلخیهای مردن آرزومندش کنند
هست اگر آسایشی، چون سرو در دست تهی استوای بر نخلی که می خواهد برومندش کنند
آب در روغن برآرد از دل آتش فغانوای بر آن کس که با ناجنس دربندش کنند
چون صدف هر کس که شد افتادگان را دستگیرچون نباشد در میان، نیکی به فرزندش کنند
برنخیزد، عالم ایجاد را هر کس که دیداز شکر خواب فنا بیدار هر چندش کنند
هر که چون صائب شود قانع به درد و داغ عشقبی نیاز از لاله دامان الوندش کنند