غزل شمارهٔ ۲۵۸۹
با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنندآه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند
رهروان کعبه دل بی مروت نیستندکاروان را می کنند آگاه و غافل می زنند
نقش حق چون موج آب زندگانی در نظرساده لوحان بر دل خود نقش باطل می زنند
می نهند آنان که دندان خموشی بر جگربخیه آسودگی بر رخنه دل می زنند
از تنور لاله طوفان خزان سر می کشدعندلیبان رخنه دیوار را گل می زنند
غنچه خسبانی که سر در جیب فکرت برده اندباده گلرنگ را در پرده دل می زنند
صائب آن جمعی که زخم زندگانی خورده اندبی تأمل سینه بر شمشیر قاتل می زنند