غزل شمارهٔ ۲۵۸۳
خنده چون زان غنچه مستور میگردد بلنداز جگرگاه بدخشان شور میگردد بلند
دیگران را سرمه شب گرچه مهر خامشی استناله ما در شب دیجور میگردد بلند
دور گردان را به دریا رهنمایی میکنددست ما گاهی اگر از دور میگردد بلند
بهر عبرت مردم آزاران عالم را بس استآتشی کز خانه زنبور میگردد بلند
هست تا آیینهای روشن درین عبرت سرااز سر خاک سکندر نور میگردد بلند
عشق شورانگیز در هر جا نمک پاشی کنداز دل صد پاره ما شور میگردد بلند
اختیاری نیست در گفتار حق حلاج راناله زین پشت کمان بی زور میگردد بلند
کاسه چوبین گدا را نالهٔ افسوس نیستاین صدا از کاسه فغفور میگردد بلند
شعله آواز بلبل میشود صائب خموشنالهٔ ما گر به این دستور میگردد بلند