گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۸۰

محو شد نور خرد تا شد مرا سودا بلندروزها کوتاه گردد چون شود شبها بلند
چشم ارباب کرم در جستجوی سایل استز انتظار جام باشد گردن مینا بلند
حرف سهلی پوچ مغزان را به فریاد آوردکز نسیمی در نیستان می شود غوغا بلند
غافلان را رهنمایی می کند، از عجز نیستدر محیط عشق اگر گردید دست ما بلند
برق عالمسوز گردد تا به کشت ما رسدبعد عمری گر شود ابری ازین دریا بلند
خشت خم خواهد شکستن شیشه افلاک راگر به این دستور گردد جوش این صهبا بلند
کوچه ها در رود نیل آسمان پیدا شوددست چون سازد به عزم رقص آن رعنا بلند
بر امید محمل لیلی بیابانی شدیمگردبادی هم نشد زین دامن صحرا بلند
پایه هر کس به ارباب بصیرت روشن استبا عصا گر دست کوری گردد از بینا بلند
دل زبیتابی درین محفل به یک آتش نساختشد صدای این سپند شوخ از صد جا بلند
رهنوردی بر گرانباران منت مشکل استابر می گردد بلنگر از سر دریا بلند
عندلیبان از خجالت سر به زیر پر کشندهر کجا صائب شود گلبانگ کلک ما بلند