گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۷۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لبشکند۹ بیت
از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکندخار از بیطاقتی در چشم بلبل بشکند
نخل ماتم می دهد سامان برای خویشتنهر که شاخی از گلستان بی تأمل بشکند
نیست از آتش عنانی در بساط نوبهارآنقدر فرصت که دامن بر میان گل بشکند
دست شوخی چون بر آرد ز آستین آن شاخ گلبیضه های غنچه را بر فرق بلبل بشکند
این گره کز زلف او افتاد در کار چمنشانه باد صبا در زلف سنبل بشکند
بر نیاید با دل خودکام، صددریا شراباین خمار از آب شمشیر تغافل بشکند
قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیستسیل از رفتن نمی ماند اگر پل بشکند
نیست ممکن راه یابد در گلستانش نسیمگرچنین دل در خم آن زلف و کاکل بشکند
می شود چون تیغ کوه از ابر رحمت آبدارهر که صائب پا به دامان توکل بشکند