غزل شمارهٔ ۲۵۶۸
شرم حسن شوخ را کی پردهسازی میکند؟برق در ابر بهاران تیغبازی میکند
حسن را روشنگری چون دیدههای پاک نیستاشک شبنم دامن گل را نمازی میکند
نگذرد چون از سرشک تلخ من دامنفشان؟آن که با آهم چو زلف خویش بازی میکند
تا سگ لیلی به مجنون آشنا گردیده استبر غزالان حرم گردنفرازی میکند
ساده کن از نقش لوح سینه خود را که صبحدست در آغوش مهر از پاکبازی میکند
قدر منزل را بیابانگرد میداند که چیستکعبه کی این جلوه در چشم حجازی میکند؟
روی گرم دولت آن کس را که از جا میبردچون سپندی دان کز آتش سرفرازی میکند
حسن غافل نیست از دلجویی افتادگانسرو من با سایه خود عشقبازی میکند
میبرم غیرت به ماه نو که بر خوان سپهرخویش را فربه برای جانگدازی میکند
مهر خاموشی زبان شکوه ما را نبستکی گره این رشته را منع از درازی میکند؟
پرده فانوس اگر پروانه را مانع شودشمع من از اشک خود پروانهسازی میکند
پیش دریا چشم آب از چشمهٔ پل میدهدعمر هرکس صرف در عشق مجازی میکند
نیست درد عشق را صائب به درمان احتیاجسادهلوح آن کس که ما را چارهسازی میکند