غزل شمارهٔ ۲۵۶۴
گر چنین نشو و نما آن نخل موزون میکندسرو را بار خجالت بید مجنون میکند
قرب و بعدی در میان عاشق و معشوق نیستقطره سیر بحر در دامان هامون میکند
چارهای گر هست درد عشق را، بیچارگی استاین گره را ناخن تدبیر افزون میکند
میتواند از دل ما خار غم بیرون کشیدهرکه تیغ از پنجه خورشید بیرون میکند
وصل جای اضطراب شوق نتواند گرفتسیل در آغوش دریا یاد هامون میکند
تاز زخم ما جدا شد خنجر او خون گریستچون فتد ماهی به خشکی یاد جیحون میکند
نیست غیر از دست خالی پردهپوشی سرو رابیسرانجامی چه با یاران موزون میکند!
بیبری را خاطر آزادهای باید چو سروتنگدستی بید را فیالحال مجنون میکند
چین ابرو عاشقان را میکند گستاخترخضر کی ره را غلط از نعل وارون میکند؟
هرکه میگوید به گردون از گرفتاری سخنحلقه دیگر به زنجیر خود افزون میکند
اندکی دارد خبر از درد ارباب سخنهرکه صائب مصرعی چون سرو موزون میکند