گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۵۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لمیکند۱۰ بیت
خصم غالب را زبون صبر و تحمل می‌کنداز تواضع سیل را مغلوب خود پل می‌کند
از ترحم حسن جولان می‌نماید در نقابساقی از بی‌ظرفی ما آب در مل می‌کند
با خودآرایان به سر بردن جنون می‌آوردطرّه دستار اینجا ناز کاکل می‌کند
نیست حسن و عشق اگر یکرنگ با هم، از چه روخنده گل رخنه در منقار بلبل می‌کند؟
رتبه افتادگی از کیمیا بالاترستقطره ناچیز را گوهر تنزل می‌کند
خرده‌ای چون غنچه هرکس را که باشد در گرهزیر چندین پرده از رخسار او گل می‌کند
می‌خورد رزق حلال، آن کس که در ملک وجودکسب خود را پرده روی توکل می‌کند
از دل پرخون بود گفتار دردآلود مندر بساط شیشه تا می هست قل‌قل می‌کند
قامت خم بیش می‌سازد شتاب عمر راسیل را پا در رکاب سرعت این پل می‌کند
حسن صائب رام می‌گردد ز استغنای عشقچاره این صید وحشی را تغافل می‌کند