گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۵۱

سیرچشمی تنگدستان را توانگر می‌کندموم را این بحر گوهرخیز عنبر می‌کند
داغ دارد سینه‌ام را بی‌قراری‌های دلاین سپند شوخ خون در چشم مجمر می‌کند
لعل سیرابش کجا دارد غم لب‌تشنگان؟چشمه حیوان کجا یاد سکندر می‌کند؟
عندلیب از بی‌قراری سینه می‌مالد به خارشبنم بی‌شرم گل بالین و بستر می‌کند
می‌دهد اهل نظر را بر سر خود عشق جایاز حباب این بحر گوهرخیز افسر می‌کند
تا غبار خط لب لعل ترا در بر کشیدگوهر از گرد یتیمی خاک بر سر می‌کند
چشم زار ما نخواهد ماند زیر دست و پایشوق خرمن مور ما را صاحب پر می‌کند
این چه حسن عالم‌آشوب است کز هر جلوه‌ایصفحه آیینه را صحرای محشر می‌کند
لامکان سیران خبر دارند از پرواز ماشعله ما رقص در بیرون مجمر می‌کند
این جواب آن غزل صائب که می‌گوید مثال«عالمی را یک نگاه گرم کافر می‌کند»