غزل شمارهٔ ۲۵۳۶
کی گره باز از دل من باده گلگون کند؟نی مگر دست نوازش ز آستین بیرون کند
خارخاری هر که را در دل بود چون گردبادریشه هیهات است محکم در دل هامون کند
چشم پوشیدن زدنیا بر خسیسان مشکل استنیست ممکن کاسه خود را گدا وارون کند
سالها می بایدش زد غوطه در دریای خونهر سبکدستی که خار از پای ما بیرون کند
گردد از چین جبین حرص طمعکاران زیادپیچ و تاب تشنه را موج سراب افزون کند
کو تهی دست درازش را بود در آستینهر که می خواهد به احسان خلق را ممنون کند
نیست ممکن تشنه را سیراب سازد آب تلختا خط ظالم چها با آن لب میگون کند
می دهد روزی به ارباب قناعت بی طلبآن که خاک بسته لب را طعمه از قارون کند
گوشه گیرانند ایمن از غبار حادثاتآب گوهر را کجا سیلاب دیگرگون کند؟
می کند در خانه گلگشت خیابان بهشتهر که صائب می تواند مصرعی موزون کند