غزل شمارهٔ ۲۵۲۷
نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کندآفتاب بی نیازم تا که تسخیرم کند؟
تا دغل از دوستداران دیده ام رنجیده امپاکبازم، بد حریفی زود دلگیرم کند
آبروی سعی را گوهر کند ویرانه امگنج بردارد سبکدستی که تعمیرم کند
چون قفس در هر رگم چاکی سراسر می رودسوزن عیسی به تنهایی چه تدبیرم کند؟
دایه بیدرد شکر می کند در شیر منشیر مردی کو که آب تیغ در شیرم کند؟
کی به مردن آسمان از خاکمالم بگذرد؟بالم از پرواز چون ماند پر تیرم کند
منت روزی چرا از خرمن دو نان کشم؟من که چشم مور گندم دیده ای سیرم کند
آرزویی می کند صائب شکار لاغرممن کیم تا صید بند عشق نخجیرم کند؟
این جواب آن که می گوید شفایی در غزلرشک معشوقی چه شد، مگذار تسخیرم کند
می کنم از سر برون صائب هوای خلد رابخت اگر از ساکنان شهر کشمیرم کند