غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کنددانه را سازد سپند و دام را مجمر کند
ناله من این چنین پست از فضای عالم استشعله ام ضبط نفس از تنگی مجمر کند
هر رگم چون برق می تابد ز زیر ابر جسمخون گرم من نمی دانم چه با نشتر کند
نامه اعمال چون برگ خزان ریزد به خاکآه سردم گر گذاری بر صف محشر کند
قطره ای اشک مروت نیست در چشم سحابدانه امید ما از خاک چون سر بر کند؟
صبح از رویش دهد خورشید تابان چشم آبچون گل از شبنم دل شب هر که چشمی تر کند
خشت خم سر کله با خورشید تابان می زندپرتو این می دهان شیشه را خاور کند
روزگار غنچه خسبی خوش کز استغنای فقرهمچو عنقا بوریای خود زبال و پر کند
گر کند تیغ نگاه خویش بر مو امتحانساده رو آیینه را از طره جوهر کند
راز دل گاهی به خاموشی نهان ماند که مومپرده داری پیش چشم روزن مجمر کند
گرنه صائب داغدار از رفتن پروانه استشمع خاکستر چرا در انجمن بر سر کند؟