غزل شمارهٔ ۲۵۱۷
زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کندسرمه خاموش را چشمت زبان آور کند
آن که می گوید قیامت بر نمی خیزد، کجاست؟تا در آن مژگان تماشای صف محشر کند
اشتیاق صفحه رخسار شبنم زیب اودامن گل را به شبنم آتشین بستر کند
از عدالت نیست افکندن در آتش روز حشرعود خامی را که خون در دیده مجمر کند
سینه خود عالمی چون صبح صیقل داده اندآفتاب معرفت تا از کجا سر بر کند
رنج باریک است جان را قسمت از تن پرورانچربی پهلوی گوهر رشته را لاغر کند
جان به کوشش برنمی آید ز زندان جهاترخنه هیهات است زور نقش در ششدر کند
بس که بسته است آسمان سفله کشتی را به خشکدیدن خورشید ممکن نیست چشمی تر کند
آتش غیرت سراسر می رود در جان خضرتا مباد از چشمه حیوان کسی لب تر کند
چون نگردد قالب بی جان دل تن پروران؟کاسه چون افتاد فربه کیسه را لاغر کند
از نگاه تلخ صائب زهر می ریزم بر اودایه بیدرد در شیرم اگر شکر کند